شما اینجا هستید
خانه > دسته‌بندی نشده > همکاری با ما

6 thoughts on “همکاری با ما

  1. فریدون هویدا، کوروساوا، و … سهراب شهید ثالث

    فريدون هويدا یکی از نویسندگان اصلی و متمایز در « کايه دو سينما» بود. « دفترچه‌های سینما» یک مجله سینمایی تأثیرگذار و معتبر فرانسوی است که سینماگران بزرگی مثل اورسن ولز، جان فورد، آلفرد هیچکاک، هاوارد هاکس و آکیرا کوروساوا را کشف و معرفی کرد. هویدا شیوه خاصی در نقد کارهای سینماگران داشت. کوروساوا بالاخره در یک جشنواره سینمائی هویدا را که نقدهایش او را به محبوبیت و شهرت جهانی رسانده بود میبیند و از فرصت استفاده کرده مراتب امتنان و قدردانی خود که مدتها بود تک تک واژه هایش را با دقت انتخاب کرده بود را به اطلاع هویدا میرساند. ولی آخر کار در نهایت تعجب متوجه میشود که هویدا اصلا زبان ژاپنی بلد نیست. او که میدانست هیچکدام از فیلمهای اولیه اش را که هویدا نقد کرده بود نه دوبله شده بودند نه زیرنویس به زبان دیگری داشتند متحیر میشود.
    هویدا در گشت و گذارهایش برای کشف سینماگران گمنام جهان با کارهای کوروساوا در خانه فرهنگ ژاپن در پاریس آشنا شده بود. او در نقد فیلم اساسا برای متمرکز کردن حواسش به کار کارگردان خود را عادت داده بود که صدای فیلم را نشنود. در نتیجه میتوانست ظرافتها و هوشمندیهائی را که کارگردان در اثر خود گنجاده است را بهتر ببیند. این راز موققیت او در کشف سینماگران بزرگ بود. بعلاوه باعث شده بود که دوستانش سعی کنند قبل از اکران فیلمهای خود نظرش را بداند. روبرتو روسلینی هیچیک از فیلمهایش را قبل از آنکه هویدا آنها ببیند به نمایش عمومی نمی گذا شت.
    هویدا در سالهای آخر عمر خود در مصاحبه ای که هنوز منتشر نشده (؟!) میگوید: “بدون تردید فیلم «طبیعت بیجان» بزرگترین اثر تاریخ سینمای ایران است و این فیلم در سطح جهان نیز جایگاه بسیار ممتازی دارد.” او ادامه میدهد: “فیلم « طبیعت بیجان» مدتی موضوع بحث و گفتگو در محافل بزرگان سینمای جهان بود. مثلا فردریکو فلینی گفته بود که او در گذشته چندین بار تلاش کرده بود مثل سهراب شهید ثالث با دوربین بنویسد اما بالاخره مجبور شده بود قبول کند که در این زمینه دانش, تبحر و توانمندی کافی را ندارد.”

  2. نگاهی دیگر به فیلم تصادف [کِرَش 2004]
    نویسنده و کارگردان: پال هَگیس
    فیلمنامه: پال هگیس و بابی مورسکو

    این یادداشت کوتاه را میتوان کشف پیام اصلی فیلم دانست که تا کنون ندیده مانده است! اینکه فیلم با نمایش باریدن برف در «لس آنجلس» شروع و اسم کارگردان و اسم فیلم در تیتراژ آغازین جابجا ظاهر میشود نشان از آن دارد که باید منتظر فیلمی غیرعادی بود. آخرین بار زمستان 1962 در « لس آنجلس» برف بارید!
    « تصادف» درامی چند تکه، بسیار دقیق، خوش ساخت و گیراست که از استقبالی کم نظیر در جهان بهرمند شد. فیلم متشکل از چندین داستانک است که در امتداد هم چیده شده اند. داستان فیلم وقوع ماجراهای متنوعی است در زندگی مردمانی گُم و خارج از جایگاه خود پرتاب شده در یک مقطع دو روزه. آدمهائی که در پیله تنهائی خود محصورند و در شهر «لس انجلس» در کنار هم زندگی می کنند. البته منظور اصلی فیلم موضوعی مختص به « لس آنجلس» نیست و جهانشمول تر است. نویسندگان فیلمنامه شهر « لس انجلس» را به خاطر فراوانی اقوام مختلفی که در آنجا زندگی میکنند و آلودگی محیطش به نژادپرستی بعنوان «لوکیشن فیلم» انتخاب کرده اند. اهالی لس آنجلس انواع و اقسام مردمانی هستند با خصوصیت و ملیت های مختلف؛ سفید، سیاه، لاتین، ایرانی، کره ای و … حتی برده های کامبوجی. در لس آنجلس نژادپرستی موقعیت و منزلتی کاملا محکم و عریانی دارد و پلیس لس انجلس (ال ای پی دی) ارگان اصلی حراست و پاسداری از نژادپرستی و حضور موثرش در آنجاست.

    کمتر اثر هنری توانسته است اینهمه شخصیتهای متفاوت و متمایز را بموازات یکدیگر در شفافیت و دقت هستی بخشد و دچار گیجی و ازهم گسیختگی نشود. تنها نمونه موفق دیگری را که می شناسم در ادبیات است. کتاب « بخش سرطان» یکی از مشهورترین آثار « الکساندر سولژنیتسین» که انبوه شخصیتهای آنرا قلم توانمند نویسنده با تکیه بر بیماری مشترکشان، متمایز، مشخص و بهم پیوسته نگه میدارد.
    این پرسش بجائی است که مخرج مشترک کاراکترهای متعدد « تصادف» چیست؟
    نقطه اشتراک شخصیتهای فیلم «تصادف» گیر افتادن در موقعیتی است که رفتار آنان را خصومت آمیز و در نتیجه «واکنشی» میکند.

    [نکته ی جالب، منحصر بفرد و کاملا تصادفی در بازنگری این فیلم در سال 2018 وجود دارد که بسیار آموزنده است:
    نویسندگان فیلمنامه جهت شفافیت بخشیدن به موضوع روایت فیلم آنرا با زبانی نوشتند که رُک تر از آن چیزی بود که در سال 2004 مورد قبول و در میان مردم رایج بود. مثلا پلیس به این بی پروائی که «افسر رایان» نژادپرستانه سخن میگوید رفتار نمی کرد. یا شخصیتی مثل همسر «دادستان کل لس آنجلس» تا این حد گستاخ و آشکارا نژادپرست نبود. همینطور همسر یک کارگردان موقر تلویزیون در گفتگو با پلیس تا این اندازه بی حیا نبود.]
    تماشاگران فیلم در سال 2004 متوجه میشدند که « پال هگیس و بابی مورسکو» با مهارت و دقت آنچه که حقیقتا باور مردم است را از ته دل آنها بیرون آورده و با وضوح به نمایش گذاشته اند. اما تماشاگر همین فیلم در سال 2018 اصلا متوجه کار هنرمندانه نویسندگان در این زمینه نمی شوند! امروز مردم خیلی خشن تر، نژادپرست تر و بی تربیت تر 14 سال پیش هستند. طی حدود 4 سال گدشته حضور دانولد ترامپ در صحنه سیاست داخلی و خارجی آمریکا در انحطاط فرهنگ جهانی نفش بسزائی داشته است. در ایران خودمان به رشد و گسترش انفجاری انواع و اقسام فساد از جمله فساد مالی در میان مسئولین حکومت دقت فرمائید، که در این سالهای اخیر آشکارا و بی شرمانه مشغول غارت و دزدی هستند.

    در میان گروه های مختلفی که این فیلم 112 دقیقه ای به نمایش میگذارد یک خانواده مهاجر ایرانی نیز حضور دارد. فرهاد و شیرین و دخترشان دوری که پزشک جوانی است. بهار سومخ متولد تهران، 1975 بازیگر نقش دوری است. فرهاد سوپرمارکت کوچکی دارد و بعلت نادانی و پرمدعا بودن تصمیمات غلطی اتخاذ میکند که زندگیش را فلاکت بار میکند. و اگر شانس نمی آورد تا آخر عمر از زندگی عادی بی نصیب میماند. هگیس درست میگوید. این یک حقیقت محض است. بسیاری از ایرانیانی که پس از انقلاب به آمریکا مهاجرت کردند اگر شانس نمی آوردند قادر به رتق و فتق مسایل و مشکلات زندگی خود نبودند.
    موزیک متن این فیلم واریاسیون‌های زیبائی از آهنگ معروف ایرانی « دختر بویراحمدی»* است که در غنا و پیوستگی آن اثر ملموسی دارد. بعلاوه بخش عمده محاوره بین پدر و دختر ایرانی بفارسی و بدون ترجمه در زیرنویس میباشد که تاکید خاصی به حضور عنصر ایرانیت در این فیلم دارد. در واقع این بدان معناست که فارسی زبان دیگر فیلم است و انتظار میرود تماشاگر آنرا بفهمد.

    فیلم با صحنه تصادفی که یک روز پس از اول داستان حادث شده است شروع میشود. کاراگاهی که گویا سرش ضربه دیده دارد میگوید: در «لس آنجلس» کسی به تو دست نمی زند. اهالی « لس انجلس» همیشه پشت شیشه و فلز آنقدر طولانی از حس لمس کردن یکدیگر محروم بوده اند که برای حس کردن یکدیگر در هم تصادف می کنند.
    هرچند که اسم فیلم تصادف است و مردم هم دائم در تصادف و تخاصم با یکدیگرند، اما موضوعی که مد نظر نویسندگان است و خط داستانی فیلم بر مبنای آن استوار است تصادم درهمدیگر نیست!
    فیلم تصادف قصد دارد عوامل و علل رفتارهائی که به باور مردم بی ربط و ریشه در درون آنها ندارند را نشان دهد. قصه گو در این فیلم میگوید انسانها « آلت فعل» هستند و « فاعل» نیروئی ناشناس است که رفتار آنها را تعیین و کنترل می کند. این موضوع را از زبان « افسر رایان» در وسط فیلم به وضوح و صراحت میشنویم. و در آخر فیلم اثبات میشود.
    « افسر هنسون» پلیس جوانی است که رفتار خشن و نژادپرستانه همکارش (افسر رایان) بقدری برایش کریه و آزار دهنده بود که بخاطر جدا شدن از او تن به خفت داد. روز بعد در پارکینگ رایان به هنسون میگوید چند سال صبر کن [رفتار من را می فهمی] تو فکر می کنی میدانی که هستی؟ اصلا هیچ ایده ای نداری [که کیستی]!
    در اینجا «افسر رایان» دارد به حقیقت بسیار مهمی اشاره میکند. میگوید ما هویت خود را نمی شناسیم و تصمیم گیرنده رفتارهای خود نیستیم. اداره پلیس لس آنجلس آنرا برای ما تعریف و تعیین کرده است. رفتارهای ما بر اساس «واکنش» است نه «کنش».
    دیشب رفتار این دو پلیس زن و مردی را بشدت تحقیر کرد و آزرد. ولی امروز اگر بخاطر دخالت همان دو پلیسی که خاطره دردناک و ویرانگر دیشب را آفریدند نبود هر دوی این زن و مرد در حوادثی متفاوت کشته شده بودند. « افسر رایان» زنی را که شب گذشته بصورتی غیرانسانی مورد تجاوز و تحقیر قرار داد امروز با بخطر انداختن جان خود از مرگی حتمی نجات میدهد و قهرمان میشود. و « افسر هنسون» با دخالت بموقع جان مرد را که گرفتار مخمصه ای مهلک با پلیس شده بود را نجات میدهد.
    «افسر رایان» پس از هفده سال سابقه کار به این درک رسیده است که او را اداره پلیس لس آنجلس طوری تربیت کرده است که در موقعیت های خاص بدون فکر کردن واکنشی عمل می کند. رفتارهای او قائم بر خواسته ها و تصمیمات خود او نیستند، و بر اصول و ضوابطی بسیار دقیق و سنجیده استوارند. « پال هگیس و بابی مورسکو» در این فیلم به یک مورد مشخص اشاره میکنند که واقعی و نسبتا شناخته شده است.
    پلیس « لس آنجلس» در دوران تعلیمات، آموزشهائی می بیند که هنوز مورد اعتراض اشخاص حقیقی و حقوقی بسیاری می باشند. زیرا پلیس تربیت میشود در موقعیت های خاصی [بصورتی کاملا واکنشی و غیر ارادی] به کسی که مورد بازجوئی است شلیک کند. به این نوع رفتارهای مستقل از تفکر «رفتارهای واکنشی از قبل تعیین شده» (حیوانی) میگویند.
    Predatory Response
    در این فیلم حساسیت پلیس نسبت به «دستهای» افرادی که مورد بازجوئی هستند کاملا مشهود است. پلیس به همه میگوید « دستهایت را طوری نگه دار که براحتی در دیدرس باشند». زیرا وحشت دارد اگر دستهای او را نبیند، ناخواسته او را بکشد.
    مثلا اگر کسی دست به جیبش کند و بخواهد چیزی از جیب خود بیرون بیآورد پلیس حتما به او شلیک میکند. آنهم به قلب او و بقصد کشتنش. برای پلیس لس آنجلس این یک واکنش بلا ارادی است. در آخر فیلم «افسر هنسن» که آدم دل رحم و خوبی است جوان سیاه پوستی که سوار ماشین خود کرده است را بدین ترتیب به قتل میرساند. اصطلاح عامیانه « پلیس ماشه بی غم یا ماشه خوشحال لس آنجلس»
    (The trigger-happy L.A.P.D.)
    از اینجا میآید. پلیس لس آنجلس اینطور تربیت شده است.
    اداره پلیس لس آنجلس از متقاضی های کلیه مشاغل میخواهد «تعهد نامه» خاصی را امضا کنند. مبنی بر اینکه در تمام دوره های آموزشی فعالانه شرکت کرده و حق هرگونه تجسس، اعتراض و پیگیرد قانونی در مورد آنها را از خود سلب می کنند. بدون این مدرک بررسی پرونده متقاصی شروع نمی شود!
    حقیقتی که در فیلم تصادف بازگو شده است را میتوان بسادگی به کل جامعه تعمیم داد:
    اساس کلی شخصیت انسانها قبل از تولد برایشان تعیین شده است. اینکه چه دین و آئینی داشته باشیم و به چه اصول و قواعدی پایبند باشیم را محل تولد تعیین میکند. و در هر جا تعاریف مشخص خود را دارد. در قم، رُم، تل آویو، واشنگتن، برلین، توکیو و … تعاریف خاص خود را دارد. و این موضوعی خودبخودی نیست. نیروئی در جهان است که در این باره برنامه ریزی کرده و تصمیم گرفته است. فیلم «تصادف» به وضوح این حقیقت را نشان میدهد و ثابت میکند.
    سینماگر در تمام ماجراهای فیلم تاکید دارد که رفتار آدمها واکنشی هستند و آنها را « آلت فعل» میداند نه فاعل. او فاعل را نیروئی نامعلوم اما کاملا واقعی میداند. با درک این مطلب ظرافتهای پرمفهومی که در لابلای این فیلم جاسازی شده اند تازه قابل رؤیت میگردند. طبیعیست که تماشگر باید بخواهد تا ببیند.
    هرگاه « پال هگیس» و « بابی مورسکو» در کنار هم قرار میگیرند حرفهایشان شنیدنی تر میشود. آیا اساس گردشِ چرخِ فلک « کنش و واکنش» است؟ و رفتارهای سرنوشت ساز و تعیین کننده آدمها همواره واکنشی است؟ برای پاسخ به این پرسشها کافیست که چگونکی حادث شدن چند واقعه تاریخساز را بدقت مرور کنید. مثلا « انقلاب ایران» و یا « فروپاشی اردوگاه سوسیالیسم.»
    کِرَش حاوی مطالب ارزشمند و آموزنده زیادی است. این فیلم را میتوان چند بار تماشا کرد.

    پی نوشت:
    *
    دختر بویراحمدی بیا بریم خونه ی خومون خونه ی خوتونه یار گلم …
    تاریخ بویراحمد به پیش از اسلام و حتی پیش از ورود آریایی‌ها به دوره هزاره ۴ قبل از میلاد می رسد که بخشی از تمدن ایلام بود. تیتراژ پایانی فیلم با آهنگ زیبای « شاید فردا. راه خانه را پیدا کنم» ساخته «کوئینسی جونز» موزیسین بزرگ آمریکا در سال 1969 شروع میشود. که شکفه اش با دختر بویراحمدی یکی است. «جدا ماندن از خانه» . برخی از حقیقت جویان تاریخ آغاز سرگشتگی انسان را پس از کوچ آریائی ها محتمل میدانند. آریائی ها در منطقه بین دریای خزر و دریای سیاه زندگی میکردند و در حدود 1800 سال قبل از میلاد بطرف آسیا و اروپا کوچ کردند.
    Maybe tomorrow. I’ll find my way home

  3. فریدون هویدا شخصیتی است که از نو باید شناخت
    فریدون هویدا پسر دوم حبیب الله عین الملک یک دیپلمات ایرانی در سال 1924 در دمشق بدنیا آمد. پدرش موفق شده بود شغل خود را از شغل قنادی در شیراز به کار در وزارت امور خارجه ارتقاء دهد. زبان دوران کودکی و نوجوانی در خانه فارسی کوچه عربی و مدرسه فرانسوی بود. طبیعی بود که به روابط بین الملل علاقه پیدا کند. خودش میگفت: “روزگار یک صندلی بالکنی به من داده بود که دوران پر تلاطم و طغیان تقابل غرب با جوامع اسلامی و شکل گیری آینده را مشاهده گر باشد. دنیائی که از همان ابتدا تضاد در نهان داشت و مسلمانان در تصمیم گیریها شرکت نداشتند.”
    فریدون هویدا در 24 سالگی از دانشکاه سوربن دکترا در رشته حقوق بین الملل و اقتصاد گرفت. نگاه کندوکاوگر و نافذ او دلیلی بود استادش در دانشگاه سوربن رنه کاسین لازم دید او را برای تدارک
    Professor, Rene Cassin
    « کنفرانس سانفرانسیسکو 1945» بهمراه خود ببرد. در این کنفرانس بود که منشور سازمان ملل متهد به تصویب رسید و سازمان ملل متولد شد. هویدا 21 ساله یکی از بنیانگذاران سازمان ملل بود و النور روزولت توجه خاصی به این جوان ژرف اندیش بی ادعا داشت. دو سال بعد عضو گروه بسیار کوچکی از شخصیتهای برجسته بود که بیش از یکسال تلاش کردند و موفق به نگارش « اعلامیه جهانی حقوق بشر» شدند.

    فریدون هویدا از زمان تاسیس سازمان ملل تا هنگام مرگ کارت « دیپلمات سازمان ملل متحد» را در جیب داشت. و در بسیاری از تصمیم گیریها شرکت داشت. گرچه به قول خودش معمولا نتوانسته بود تاثیر کافی بر تصمیمات اتخاذ شده بگذارد. بدون تردید او بزرگترین دیپلمات ایرانی بود.
    چند کمیته هم در سازمان ملل به پیشنهاد او تشکیل شد و ریاست آنها را بعهده داشت که نشان از توانمندی او در تشخیص بموقع از مسائل مشکل ساز در جامعه جهانی بود. بطور نمونه « کمیته دائمی سازمان ملل در مورد تروریسم» در سال 1972 بود که او ریاستش را عهده دار بود. نظرات او در مورد مشکل تروریسم از عمق و محتوای منحصر بفردی برخوردار است.
    هویدا نویسنده ای بزرگ بود که نگاهی اوریجینال به جهان دارد. او به زبانهای فرانسوی, انگلیسی و آلمانی کتاب نوشته است. کتاب قرنطینه ها 1962 اولین کتاب یک نویسنده غیر فرانسوی است که برای دریافت گونکورت () بالاترین جایزه ادبی فرانسه در نظر گرفته شد.
    Goncourt
    فریدون هویدا انسانی والا و افتاده بود. تاثیرات عمیقی بر جهان گذاشت ولی بعلل مختلف و نفرتی که از جاه طلبی داشت برای مردم نا شناخته باقی مانده است. او مغز متفکر « کايه دو سينما» بود و با عادت دادن خود که صدای فیلم را نشنود میتوانست زیر و بم کار کارگردان را بهتر ببیند و با نشان دادن آنها بیش از هر کس بر خود کارگردان تاثیر بگذارد. او اورسن ولز، جان فورد، آلفرد هیچکاک، هاوارد هاکس و آکیرا کوروساوا و … را کشف و معرفی کرد و به بالندگی آنها کمک رساند.

  4. کاتهای ژان-لوک گدار

    برگزیده ای از فیلمهای ژان-لوک گدار بهمراه چند سخنرانی سال 2002 در فستیوالی در نیویورک نمایش داده شد. اسم پرطرفدارترین جلسه سخنرانی « کاتهای ژان-لوک گدار» بود. که در بروشور هم با حروف درشت آمده بود. سخنران پرشها و تَرَکهائی که در فیلمهای گدار است را به چند بخش تقسیم کرده و برای هر کدام مفهوم خاصی قائل شده بود و با دقت و پر شور آنها را توضیح داد. با اینکه سخنان او بیش از دو ساعت طول کشید همه مشتاقانه و بدون احساس خستگی حرفهای او را دنبال کردند.
    در آخر اشاره کرد البته این یک نظریه است که سالها برایش زحمت کشیده ام. کاش فریدون هویدا اینجا بود و نظرش را می پرسیدم. جمله اش که تمام شد عده ای با خوشحالی به جائی که هویدا نشسته بود اشاره کردند و گفتند اینجاست. …
    بالاخره هویدا به بالای سن برده شد و نیم ساعتی در این مورد توضیحات جالبی داد. او گفت در حقیقت خالق این کاتها گدار نیست بلکه تهیه کننده این فیلمهاست. چون بمحض اینکه مطلع میشد فیلمبرداری صحنه های اصلی تمام شده است میآمد و بساط را جمع میکرد. اصرار هم فایده ای نداشت.
    همیشه به گدار می گفت تو نمیدانی دست در جیب کردن چقدر مشکله؟ فیلمهای تو تعداد ثابتی تماشاگر دارند و برایشان فرقی نمی کند که فیلم سیاه و سفید یا رنگی, پرچاله و چوله یا بزک کرده باشد.
    و وقتی گدار میگفت آخه این کار هنوز تمام نشده است میگفت اثر هنری هرگز تمام نمی شود. هنرمند آن اثر را ترک میکند. در مورد تو من دارم کمک میکنم اثر خود را بموقع ترک کنی. قبل از اینکه من ورشکسته شوم! مگر نمیدانی تو یک هنرمندی. کارهای تو مفهومی است نه تجاری. نگران نباش تماشاگران خودشان برای این پرشها و بریدگی ها مفهوم پیدا میکنند.
    آنزمان فکر میکردم عجب آدم سودجو و بی انصافی است. ولی برنامه امشب چیز دیگری را ثابت کرد. سه ساعت است که هنر تهیه کننده همه را در این سالن کاملا پر به صندلی ها چسبانده است و بعید نیست یکی دو ساعت دیگر هم ادامه پیدا کند. کدامیک از کارهای کارگردان میتواند با اثر تهیه کننده رقابت کند؟ در مورد تهیه کننده من درست نمی انگاشتم . گدار هم همینطور! …
    حرفهای هویدا همیشه شنیدنی بود. خیلی صمیمی و بدون آنکه به رُخَت بکشد دقیق حرف میزد. خالی از تعصب بود. سلامت نفس زیادی داشت که حس میکردی. اصلا بخشی از آن به تو منتقل میشد.
    روانش شاد

پاسخ دهید

Top