شما اینجا هستید
خانه > دسته‌بندی نشده > جهان سینما را روی سایت ببینید

جهان سینما را روی سایت ببینید

مجله «جهان سینما » اگرچه دیرهنگام ولی سرانجام صاحب سایت شد. در این سایت که با طراحی گروه مهندسی on و به همت استودیو تبلیغاتی «ما » و با نشانی www.jahancinema.ir اجرا و راه اندازی شده است ضن اینکه آخرین اخبار، حواشی و نقد و بررسی فیلم های روز سینمای ایران و جهان را به تفکیک می بینید، «جهان سینما » را هم با یک شماره تاخیر روی سایت مشاهده خواهید کرد. ضمن اینکه فضای مناسبی هم برای تبادل نظر برای مخاطبان نشریه ایجاد شده است. می توانید انتقادات و پیشنهادات خود را درباره وجوه کیفی نشریه از طریق سایت با دست اندارکاران مجله در میان بگذارید. همچنین شماره های گذشته مجله به مرور در آرشیو قرار داده شده و امکان جست و جوی مطالب و دسترسی به نوشته ها، نقدها و گفت وگوهایی که در شماره های گذشته به چاپ رسیده اند نیز وجود دارد. خوشحال می شویم نظرانتان را درباره سطح کیفی نشریه از طریق سایت یا ایمیل با ما درمیان بگذارید و در نظر سنجی های ما شرکت کنید. هرگونه نظر، انتقاد و پیشنهاد درباره سایت جهان سینما را هم می توانید به نشانی ایمیل نشریه ارسال کنید.

2 thoughts on “جهان سینما را روی سایت ببینید

  1. طعنه فیلم بچه رزماری
    بچه رزماری اولین کار « رومن پلانسکی» کارگردان 35 ساله لهستانی در آمریکاست. و بدون تردید یکی از مطرح ترین فیلمهای تاریخ سینماست. ظهور این فیلم بر پرده سینماها کاملا غیرمترقبه بود و مثل بمب در دنیا منفجر شد. بطوریکه تا امروز نیز صدای ارتعاشات این انفجار را میتوان شنید. در سال 2014 کتابخانه کنگره آمریکا این فیلم را برای حفظ و نگهداری وارد « رکورد ملی فیلم» کرد.
    بچه رزماری در ساختمان قدیمی و پر حاشیه و هیبت « داکوتا»* در محله منهتنِ نیویورک فیلمبرداری شد. در هنگام ساختن فیلم پلانسکی با مشاورانی در لس آنجلس، که حدود 3000 مایل با نیویورک فاصله دارد دائم در ارتباط و رفت و آمد بود. از نظر کارگردانی این فیلم یک اثر هنری بسیار ارزشمند و کم نظیر است و حاوی ظرافتهای بدیع و دقیقی می باشد. این فیلم موقعیت رومن پلانسکی را به بالا ترین ردیف سینماگران جهان ارتقاء داد.
    برداشتی ناقص از فیلم باعث شد که ژانر جدید « ترس» در سینما متولد شود. بچه رزماری بیشتر از یک فیلم ترسناک است. بی دلیل نیست که هیچیک از اینهمه فیلمهای متنوعی که در ژانر وحشت ساخته شده اند در زمینه هنر به مقام رفیع بچه رزماری نزدیک هم نشده اند. بیشتر این کارها بر تکنیک استوارند و از نبوغ و نوآوری خالی هستند.
    داستان فیلم درباره زن و شوهر جوانی است که شیطان پرستان در آنها نفوذ میکنند و زن بدون آنکه بداند از شیطان باردار میشود. مادر پس از بدنیا آوردن بچه شیطان از دیدنش وحشتزده میشود. ولی باید او را یکساله کند و تحویل دهد…
    بچه رزماری در مجموع فیلم خوش ساخت و تاثیر گذاری است. « روت گوردون» با نقش آفرینی بی نقص و گیرای خود صحنه هائی فراموش نشدنی برای دنیای سینما آفرید که جایزه اسکار را نسیبش کرد.
    حرف و حدیثهای زیادی پیرامون این فیلم وجود دارد که آنرا حاشیه دارتر کرده است. بسیاری تراژدی دلخراشی که چند ماه پس از اکران فیلم برای رومن پلانسکی پیش آمد را انتقام شیطان می دانند. تراژدی وقتی رخ داد که پلانسکی خارج از کشور بود. شارون تیت همسر او هشت ماه و نیمه باردار بود در اتاقش خوابیده بود که قاتل و تیمش پس از نیمه شب وارد میشوند. او خود را به یکی از میهمانها که در اتاق نشیمن خوابیده بود شیطان معرفی میکند و میگوید برای انجام ماموریت آمده است. آنشب شارون تیت و چهار میهمان به صورت فجیعی به قتل میرسند.
    حکایت رایج دیگری فیلم بچه رزماری را داستان بدنیا آمدن کمال ادهم میداند. زیرا او را پرنس فیصل به شخصی در آلبانی که معروف به مقر شیطان است سفارش داد. کمال ادهم در سال 1929 در ترکیه از مادری ترک بدنیا می آید. وقتی که یکساله شد پدرش او را به عربستان برد و تحویل پرنس فیصل داد و دیگر او پدر و مادرش را ندید.
    سفارش فیصل امری معمولی و عادی نیست و شک و درنگ بر آن جایز است. خصوصا فرزند سفارشی او از توانمندیهائی شیطانی برخوردار بود و کارهای بزرگی را برنامه ریزی و اجرا کرد.
    کمال ادهم در بارگاه پرنس فیصل بزرگ شد و تحصیلات خود را در کالج ویکتوریا (مصر) و کمبریج (انگلستان) به پایان رساند. او بغیر از عربی به زبانهای ترکی, فرانسوی و انگلیسی نیز تسلط داشت.
    در سال 1964 زمانیکه فیصل به پادشاهی رسید کمال ادهم را به ریاست الاستخبارات (سازمان امنیت) منسوب کرد. او وظیفه داشت الاستخبارات را متحول و تبدیل به ابزاری پرتوان و مطمئن برای نفوذ در تمام کشورهای خاورمیانه بزرگ و خلق و هدایت رویداهای مد نظر خاندان بن سعود کند. برای انجام این کار هر آنچه در جهان وجود داشت را در اختیار داشت. از جمله همکاری بیدریغ دولت آمریکا خصوصا سی آی ای. او در جلسات کابینه روسای جمهور آمریکا در سالهای 1964 تا 1979 شرکت فعال داشت و در تعیین مسیر سیاستهای کلان آمریکا اثر گذار بود.
    کمال ادهم کارش در الاستخبارات را از 13 سالگی شروع کرد. تحصیلات او بر مبنای نیازهای شغلی اش بود. در 35 سالگی که عهده دار ریاست الاستخبارات شد 22 سال تجربه کاری داشت و برای احراز این پست سالها آموزش دیده بود. زمانیکه در سال 1979 پست خود را ترک کرد دستگاه پیچیده و عریض و طویل «ریاست عمومی اطلاعات» عربستان سعودی بر روند جریانات و رویدادهای خاورمیاته سلطه مطلق داشت. بدون آنکه ملموس و در دیدرس باشد و اصلا کسی این حقیقت را باور کند.
    کمال ادهم توانمندی خاصی در طراحی ساختار تشکلات کلان و پیچیده داشت. او یکی از اولین کسانی است که دامنه قابلیت ها و ظرفیتهای نهفته در شبکه های مجازی و رسانه ای را کشف کرد. و روشهای منحصربفردی را جهت بهره برداری از آنها ابداع کرد.
    او مبتکر برنامه های حیله گرانه بسیاری برای ایجاد نهضت های مسدود و فریب جوانان و بطورکلی مردم بود. پدیده مبارزه مسلحانه را او خلق کرد. و از طرق مختلف مانند سینما، ادبیات، موسیقی و رسانه ها بذر انگیزه آنرا در میان جوانان کشورهای بسیاری پاشید. و با طراحی و تدوین برنامه های تعلیماتی و عملیاتی و فراهم آوردن امکانات و وسایل لازم آنها در جنبش فلسطین چندین دهه است که درو محصولات ادامه دارد.
    علنی شدن نفوذ و تسلط « ترکی الفیصل» بر سازمان مجاهدین خلق خیلی ها را متحیر کرد. درصورتیکه این رابطه بصورت خاموش از بدو تاسیس سازمان مجاهدین وجود داشت. هرچند که پایه گذاران سازمان مجاهدین نمی دانستند که انگیزه و امکانات عملی شدن مبارزه مسلحانه را کمال ادهم رئیس الاستخبارات سعودی برای آنها ایجاد کرده بود. ترکی الفیصل پس از کمال ادهم از سال 1977 تا 2001 در این مقام بود.
    کمال ادهم اولین کسی است که در سال 1972 سقوط شاه را قطعی اعلام کرد.
    او پدر تروریسم امروزی بود. مگر فرزند شیطان چه مشخصاتی را باید داشته باشد.

    *
    جان لنون در ساختمان داکوتا زندکی میکرد. این هنرمند بزرگ و مبارز آشتی ناپذیر در 8 دسامبر 1980 جلوی در ورودی داکوتا بقتل رسید.

  2. نگاهی دیگر به فیلم تصادف [کِرَش 2004]
    نویسنده و کارگردان: پال هَگیس
    فیلمنامه: پال هگیس و بابی مورسکو

    این یادداشت کوتاه را میتوان کشف پیام اصلی فیلم دانست که تا کنون ندیده مانده است! اینکه فیلم با نمایش باریدن برف در «لس آنجلس» شروع و اسم کارگردان و اسم فیلم در تیتراژ آغازین جابجا ظاهر میشود نشان از آن دارد که باید منتظر فیلمی غیرعادی بود. آخرین بار زمستان 1962 در « لس آنجلس» برف بارید!
    « تصادف» درامی چند تکه، بسیار دقیق، خوش ساخت و گیراست که از استقبالی کم نظیر در جهان بهرمند شد. فیلم متشکل از چندین داستانک است که به مقتصدانه ترین* وجهی روایت و در امتداد هم چیده و درهم تنیده شده اند. داستان فیلم وقوع ماجراهای متنوعی است در زندگی مردمانی سرگشته و حیران در یک مقطع دو روزه. آدمهائی که در پیله تنهائی خود محصورند و در شهر «لس انجلس» در کنار هم زندگی می کنند. البته منظور اصلی فیلم موضوعی مختص به « لس آنجلس» نیست و جهانشمول تر است. نویسندگان فیلمنامه شهر « لس انجلس» را به خاطر فراوانی اقوام مختلفی که در آنجا زندگی میکنند و آلودگی محیطش به نژادپرستی بعنوان «لوکیشن فیلم» انتخاب کرده اند. اهالی لس آنجلس انواع و اقسام مردمانی هستند با خصوصیت و ملیت های مختلف؛ سفید، سیاه، لاتین، ایرانی، کره ای و … حتی برده های کامبوجی. در لس آنجلس نژادپرستی موقعیت و منزلتی کاملا محکم و عریان دارد و پلیس لس انجلس (ال ای پی دی) ارگان اصلی حراست و پاسداری از نژادپرستی و حضور موثرش در آنجاست.

    کمتر اثر هنری توانسته است اینهمه شخصیتهای متفاوت و متمایز را بموازات یکدیگر در شفافیت و دقت هستی بخشد و دچار گیجی و ازهم گسیختگی نشود. تنها نمونه موفق دیگری را که می شناسم در ادبیات است. کتاب « بخش سرطان» یکی از مشهورترین آثار « الکساندر سولژنیتسین» که انبوه شخصیتهای آنرا قلم توانمند نویسنده با تکیه بر بیماری مشترکشان، متمایز، مشخص و بهم پیوسته نگه میدارد.
    این پرسش بجائی است که مخرج مشترک کاراکترهای متعدد « تصادف» چیست؟
    نقطه اشتراک شخصیتهای فیلم «تصادف» گیر افتادن در موقعیتی است که رفتار آنان را خصومت آمیز و در نتیجه «واکنشی» میکند.

    [نکته ی جالب، منحصر بفرد و کاملا تصادفی در بازنگری این فیلم در سال 2018 وجود دارد که بسیار آموزنده است:
    نویسندگان فیلمنامه جهت شفافیت بخشیدن به موضوع روایت فیلم آنرا با زبانی نوشتند که رُک تر از آن چیزی بود که در سال 2004 مورد قبول و در میان مردم رایج بود. مثلا پلیس به این بی پروائی که «افسر رایان» نژادپرستانه سخن میگوید رفتار نمی کرد. یا شخصیتی مثل همسر «دادستان کل لس آنجلس» تا این حد گستاخ و آشکارا نژادپرست نبود. همینطور همسر یک کارگردان موقر تلویزیون در گفتگو با پلیس تا این اندازه بی حیا نبود.]
    تماشاگران فیلم در سال 2004 متوجه میشدند که « پال هگیس و بابی مورسکو» با مهارت و دقت آنچه که حقیقتا باور مردم است را از ته دل آنها بیرون آورده و با وضوح به نمایش گذاشته اند. اما تماشاگر همین فیلم در سال 2018 اصلا متوجه کار هنرمندانه نویسندگان در این زمینه نمی شوند! امروز مردم خیلی خشن تر، نژادپرست تر و بی تربیت تر 14 سال پیش هستند. طی حدود 4 سال گدشته حضور دانولد ترامپ در صحنه سیاست داخلی و خارجی آمریکا در انحطاط فرهنگ جهانی نفش بسزائی داشته است. در ایران خودمان به رشد و گسترش انفجاری انواع و اقسام فساد از جمله فساد مالی در میان مسئولین حکومت دقت فرمائید، که در این سالهای اخیر آشکارا و بی شرمانه مشغول غارت و دزدی هستند.

    در میان گروه های مختلفی که این فیلم 112 دقیقه ای به نمایش میگذارد یک خانواده مهاجر ایرانی نیز حضور دارد. فرهاد و شیرین و دخترشان دوری که پزشک جوانی است. بهار سومخ متولد تهران، 1975 بازیگر نقش دوری است. فرهاد سوپرمارکت کوچکی دارد و بعلت نادانی و پرمدعا بودن تصمیمات غلطی اتخاذ میکند که زندگیش را فلاکت بار میکند. و اگر شانس نمی آورد تا آخر عمر از زندگی عادی بی نصیب میماند. هگیس درست میگوید. این یک حقیقت محض است. بسیاری از ایرانیانی که پس از انقلاب به آمریکا مهاجرت کردند اگر شانس نمی آوردند قادر به رتق و فتق مسایل و مشکلات زندگی خود نبودند.
    موزیک متن این فیلم واریاسیون‌های زیبائی از آهنگ معروف ایرانی « دختر بویراحمدی»* است که در غنا و پیوستگی آن اثر ملموسی دارد. بعلاوه بخش عمده محاوره بین پدر و دختر ایرانی بفارسی و بدون ترجمه در زیرنویس میباشد که تاکید خاصی به حضور عنصر ایرانیت در این فیلم دارد. در واقع این بدان معناست که فارسی زبان دیگر فیلم است و انتظار میرود تماشاگر آنرا بفهمد.

    فیلم با صحنه تصادفی که یک روز پس از اول داستان حادث شده است شروع میشود. کاراگاهی که گویا سرش ضربه دیده دارد میگوید: در «لس آنجلس» کسی به تو دست نمی زند. اهالی « لس انجلس» همیشه پشت شیشه و فلز آنقدر طولانی از حس لمس کردن یکدیگر محروم بوده اند که برای حس کردن یکدیگر در هم تصادف می کنند.
    هرچند که اسم فیلم تصادف است و مردم هم دائم در تصادف و تخاصم با یکدیگرند، اما موضوعی که مد نظر نویسندگان است و خط داستانی فیلم بر مبنای آن استوار است تصادم درهمدیگر نیست!
    فیلم تصادف قصد دارد عوامل و علل رفتارهائی که به باور مردم بی ربط و ریشه در درون آنها ندارند را نشان دهد. قصه گو در این فیلم میگوید انسانها « آلت فعل» هستند و « فاعل» نیروئی ناشناس است که رفتار آنها را تعیین و کنترل می کند. این موضوع را از زبان « افسر رایان» در وسط فیلم به وضوح و صراحت میشنویم. و در آخر فیلم اثبات میشود.
    « افسر هنسون» پلیس جوانی است که رفتار خشن و نژادپرستانه همکارش (افسر رایان) بقدری برایش کریه و آزار دهنده بود که بخاطر جدا شدن از او تن به خفت داد. روز بعد در پارکینگ رایان به هنسون میگوید چند سال صبر کن [رفتار من را می فهمی] تو فکر می کنی میدانی که هستی؟ اصلا هیچ ایده ای نداری [که کیستی]!
    در اینجا «افسر رایان» دارد به حقیقت بسیار مهمی اشاره میکند. میگوید ما هویت خود را نمی شناسیم و تصمیم گیرنده رفتارهای خود نیستیم. اداره پلیس لس آنجلس آنرا برای ما تعریف و تعیین کرده است. رفتارهای ما بر اساس «واکنش» است نه «کنش».
    دیشب رفتار این دو پلیس زن و مردی را بشدت تحقیر کرد و آزرد. ولی امروز اگر بخاطر دخالت همان دو پلیسی که خاطره دردناک و ویرانگر دیشب را آفریدند نبود هر دوی این زن و مرد در حوادثی متفاوت کشته شده بودند. « افسر رایان» زنی را که شب گذشته بصورتی غیرانسانی مورد تجاوز و تحقیر قرار داد امروز با بخطر انداختن جان خود از مرگی حتمی نجات میدهد و قهرمان میشود. و « افسر هنسون» با دخالت بموقع جان مرد را که گرفتار مخمصه ای مهلک با پلیس شده بود را نجات میدهد.
    «افسر رایان» پس از هفده سال سابقه کار به این درک رسیده است که او را اداره پلیس لس آنجلس طوری تربیت کرده است که در موقعیت های خاص بدون فکر کردن واکنشی عمل می کند. رفتارهای او قائم بر خواسته ها و تصمیمات خود او نیستند، و بر اصول و ضوابطی بسیار دقیق و سنجیده استوارند. « پال هگیس و بابی مورسکو» در این فیلم به یک مورد مشخص اشاره میکنند که واقعی و نسبتا شناخته شده است.
    پلیس « لس آنجلس» در دوران تعلیمات، آموزشهائی می بیند که هنوز مورد اعتراض اشخاص حقیقی و حقوقی بسیاری می باشند. زیرا پلیس تربیت میشود در موقعیت های خاصی [بصورتی کاملا واکنشی و غیر ارادی] به کسی که مورد بازجوئی است شلیک کند. به این نوع رفتارهای مستقل از تفکر «رفتارهای واکنشی از قبل تعیین شده» (حیوانی) میگویند.
    Predatory Response
    در این فیلم حساسیت پلیس نسبت به «دستهای» افرادی که مورد بازجوئی هستند کاملا مشهود است. پلیس به همه میگوید « دستهایت را طوری نگه دار که براحتی در دیدرس باشند». زیرا وحشت دارد اگر دستهای او را نبیند، ناخواسته او را بکشد.
    مثلا اگر کسی دست به جیبش کند و بخواهد چیزی از جیب خود بیرون بیآورد پلیس حتما به او شلیک میکند. آنهم به قلب او و بقصد کشتنش. برای پلیس لس آنجلس این یک واکنش بلا ارادی است. در آخر فیلم «افسر هنسن» که آدم دل رحم و خوبی است جوان سیاه پوستی که سوار ماشین خود کرده است را بدین ترتیب به قتل میرساند. اصطلاح عامیانه « پلیس ماشه بی غم یا ماشه خوشحال لس آنجلس»
    (The trigger-happy L.A.P.D.)
    از اینجا میآید. پلیس لس آنجلس اینطور تربیت شده است.
    اداره پلیس لس آنجلس از متقاضی های کلیه مشاغل میخواهد «تعهد نامه» خاصی را امضا کنند. مبنی بر اینکه در تمام دوره های آموزشی فعالانه شرکت کرده و حق هرگونه تجسس، اعتراض و پیگیرد قانونی در مورد آنها را از خود سلب می کنند. بدون این مدرک بررسی پرونده متقاصی شروع نمی شود!
    حقیقتی که در فیلم تصادف بازگو شده است را میتوان بسادگی به کل جامعه تعمیم داد:
    اساس کلی شخصیت انسانها قبل از تولد برایشان تعیین شده است. اینکه چه دین و آئینی داشته باشیم و به چه اصول و قواعدی پایبند باشیم را محل تولد تعیین میکند. و در هر جا تعاریف مشخص خود را دارد. در قم، رُم، تل آویو، واشنگتن، برلین، توکیو و … تعاریف خاص خود را دارد. و این موضوعی خودبخودی نیست. نیروئی در جهان است که در این باره برنامه ریزی کرده و تصمیم گرفته است. فیلم «تصادف» به وضوح این حقیقت را نشان میدهد و ثابت میکند.
    سینماگر در تمام ماجراهای فیلم تاکید دارد که رفتار آدمها واکنشی هستند و آنها را « آلت فعل» میداند نه فاعل. او فاعل را نیروئی نامعلوم اما کاملا واقعی میداند. با درک این مطلب ظرافتهای پرمفهومی که در لابلای این فیلم جاسازی شده اند تازه قابل رؤیت میگردند. طبیعیست که تماشگر باید بخواهد تا ببیند.
    هرگاه « پال هگیس» و « بابی مورسکو» در کنار هم قرار میگیرند حرفهایشان شنیدنی تر میشود. آیا اساس گردشِ چرخِ فلک « کنش و واکنش» است؟ و رفتارهای سرنوشت ساز و تعیین کننده آدمها همواره واکنشی است؟ برای پاسخ به این پرسشها کافیست که چگونکی حادث شدن چند واقعه تاریخساز را بدقت مرور کنید. مثلا « انقلاب ایران» و یا « فروپاشی اردوگاه سوسیالیسم.»
    کِرَش حاوی مطالب ارزشمند و آموزنده زیادی است. این فیلم را میتوان چند بار تماشا کرد.

    پی نوشت:
    *
    اجازه دهید به یکی از ویژگی های برجسته « پال هگیس» و « بابی مورسکو» در فیلمنامه نویسی اشاره شود که بندرت به آن پرداخته شده است. بخصوص که منتقدان حواسشان عمدتا به 1- طراحی ادبی، 2- طراحی بصری، 3- فیلمبرداری، 4- ویرایش و 5- طراحی صدا، که «پنج اِلمان بنیادین فیلم» نامیده میشوند، معطوف است. در اینجا از میان این پنج رکن ساختاری، «طراحی ادبی» که شامل ایده های داستان و اسکریپت است مد نظر میباشد. هر چند که در مورد عناصر اصلی داستان اتفاق نظر وجود ندارد اما بیشتر اهل فن قبول – پیرنگ، شخصیت، معنا، روایت و زاویه دید – را بعنوان عناصر اصلی داستان، نادرست نمی دانند. ولی عنصری را که « پال هگیس» و « بابی مورسکو» در زمینه آن دانش، تبحر و توان خاص دارند در میان این پنج عناصر نمی باشد و من آنرا «اقتصادِ داستان» می نامم که در بافت و انسجام آن اهمیت بسزائی دارد. در فیلم «تصادف» هر داستانک با بکار گرفتن کمترین ابزار بیانی و در کوتاه ترین زمان ممکن، بدون وارد آوردن هیچ صدمه ای به کلیت و مفهوم داستان، قصه اش را به تماشگر ارائه میدهد. توجه به اقتصاد در داستان پردازی صرفا در مدت زمان فیلم صرفه جوئی نمی کند بلکه تماشاگر را در موقعیتی قرار میدهد که همواره با حواس جمع فیلم را دنبال کند و فرصتی برای تماشای ولنگرانه آنرا نداشته باشد.
    البته این نوع فشرده پردازی در مقابل نوشته های پاورقی نویسانی مانند «لئون تولستوی» در روسیه بوجود آمد و «آنتون چخوف» هنوز سرآمد تمام داستان و نمایشنامه نویسان مقتصد در جهان است. چخوف در طول زندگی کوتاه خود داستان و نمایش نامه های بسیار زیادی نوشت که تا کنون تعداد بیش از 700 عدد از آنها جمع آوری شده اند. و کارشناسان بر این باور هستند که صدها نوشته او به دلایل گونان مفقود مانده اند. آنتون چخوف هنگام مرگ 44 سال داشت.

    **
    دختر بویراحمدی بیا بریم خونه ی خومون خونه ی خوتونه یار گلم …
    تاریخ بویراحمد به پیش از اسلام و حتی پیش از ورود آریایی‌ها به دوره هزاره ۴ قبل از میلاد می رسد که بخشی از تمدن ایلام بود. تیتراژ پایانی فیلم با آهنگ زیبای « شاید فردا. راه خانه را پیدا کنم» ساخته «کوئینسی جونز» موزیسین بزرگ آمریکا در سال 1969 شروع میشود. که شکفه اش با دختر بویراحمدی یکی است. «جدا ماندن از خانه» برخی از حقیقت جویان تاریخ آغاز سرگشتگی انسان را پس از کوچ آریائی ها محتمل میدانند. آریائی ها در منطقه بین دریای خزر و دریای سیاه زندگی میکردند و در حدود 1800 سال قبل از میلاد بطرف آسیا و اروپا کوچ کردند.
    Maybe tomorrow. I’ll find my way home

پاسخ دهید

Top